جدید
فیلترشکن فعاله فیلترشکن فعاله

چند لحظه صبر کنید...

داستان حاجی فیروز و عصمت . داستان های ذهن دور .

روزی در یکی از روز ها چندین تاجر سرزمین های دور از سرزمین های ایران می گذشتند .
این روز ها مصادف با عید نوروزباستانی کشور ایران بود .
در راه به چندین تاجر ایرانی فامیل سر زده و شب های پر از جشن و شادی و هیاهو را در آن مکان های اتراقی سپری می کردند .
در شبی از شب های نجومی پر از ستاره شاید نا به هنگام دیر هنگام مردی به میان جشن آمد برای بذله گویی و حرکات موزون شاد آور فراوان .اسمش حاجی فیروز است .
مردی از تبار ایرانیان .

مرد با حرکات موزون خود و بذله گویی های فی الوداعه جشن را به سراسر جشنی تبدیل کرد که یکی از حضار گفت این مرد نمایشی از مرد نمایشی ما در سرزمین دور حد را گذرانده ، پس پاداش فراوان دریافت می کند .
وقت پاداش دادن به مرد نمایشی رسید .
تاجر چندین سنگ رنگی به او داد .
مرد نمایشی گفت اشتباهی شده سنگ رنگی هیچ وقت جای مانی ( پول ) را برای من نمیگیرد .

مرد تاجر رو به مرد نمایشی گفت : این سنگ های رنگی در بازار قیمتی گزاف دارند .
عصمت با یک دید کلی گفت آن که دست زن تاجر است همان سنگ هایی است که تاجر سرزمین دور به تو داده است .
سنگ ها را قبول کن تا کیارش برادرم در بازار سیاه آبشان کند .
سنگ های رنگی متشکل از :
عقیق – گارنت – زمرد – الماس – یاقوت .
این هم از سنگ های رنگی تا خریدار بازار در اسلاید بعد .
  • 🙈
  • 🙉
  • 🙊
  • 💛
  • 💔
  • 💯
  • 💢
  • 👍
  • 👎
  • 👏
  • 👈
  • 👉
  • 🙏
  • 💪
  • 🎬
  • 🐥
  • 🌹
  • 🍁
  • 🍉
  • 🍕
  • 🍳
  • 🎂
  • 🎈
  • 🌍
  • 💩
  • 🚗
  • 📙
  • 😀
  • 😂
  • 😉
  • 😊
  • 😍
  • 😘
  • 💋
  • 😋
  • 😜
  • 👀
  • 😐
  • 😕
  • 😎
  • 😌
  • 😒
  • 😬
  • 😔
  • 😢
  • 😭
  • 😷
  • 😎
  • 😨
  • 😱
  • 😡
  • 😠
😊

X
این ویدیو
×