چند لحظه صبر کنید...
انیمیشن دخترک کبریت فروش
فیلم انیمیشن دخترک کبریت فروش
#دخترک_کبریت_فروش #انیمیشن #داستان #انیمیشن_کوتاه
❄️ آغاز داستان
در شبی سرد و برفی، در آخرین شب سال، دخترکی کوچک و فقیر با پای برهنه در خیابانها راه میرفت و کبریت میفروخت.
هوا آنقدر سرد بود که انگار برف تا مغز استخوانش نفوذ میکرد.
اما هیچکس از او کبریت نمیخرید…
او میترسید به خانه برگردد، چون پدرش اگر میفهمید چیزی نفروخته، او را سرزنش میکرد.
🔥 جرقهی اول
برای اینکه کمی گرم شود، یکی از کبریتها را روشن کرد.
ناگهان در نور شعله، تصور کرد کنار یک بخاری بزرگ و گرم نشسته است.
اما شعله خاموش شد…
و سرما دوباره بازگشت.
🍗 جرقهی دوم
کبریت دیگری روشن کرد.
این بار سفرهای پر از غذاهای خوشمزه دید؛ مرغ بریان بخار میکرد و بوی خوشش در هوا پیچیده بود.
اما با خاموش شدن کبریت، همه چیز ناپدید شد.
🎄 جرقهی سوم
در نور کبریت بعدی، درخت کریسمسی زیبا و درخشان دید، با شمعها و ستارههای طلایی.
یکی از نورها بالا رفت و تبدیل به ستارهای در آسمان شد.
دخترک یاد حرف مادربزرگ مهربانش افتاد که میگفت:
«وقتی ستارهای میافتد، یعنی روحی به آسمان میرود.»
👵 جرقهی آخر
او آخرین کبریتها را با هم روشن کرد.
این بار مادربزرگش را دید… تنها کسی که واقعاً دوستش داشت.
دخترک با اشک گفت:
«مادربزرگ! منو با خودت ببر… نذار وقتی کبریتها خاموش شد، تنها بمونم…»
مادربزرگ او را در آغوش گرفت، و در نور درخشان، هر دو به آسمان رفتند…
🌅 صبح روز بعد
صبح سال نو، مردم دخترک را در گوشهای از خیابان پیدا کردند؛
لبخند کوچکی روی لبهایش بود… و کبریتهای سوخته کنارش.
آنها گفتند:
«بیچاره… فقط میخواست خودش را گرم کند.»
اما هیچکس نمیدانست او چه رؤیاهای زیبایی دیده بود…
#دخترک_کبریت_فروش #انیمیشن #داستان #انیمیشن_کوتاه
❄️ آغاز داستان
در شبی سرد و برفی، در آخرین شب سال، دخترکی کوچک و فقیر با پای برهنه در خیابانها راه میرفت و کبریت میفروخت.
هوا آنقدر سرد بود که انگار برف تا مغز استخوانش نفوذ میکرد.
اما هیچکس از او کبریت نمیخرید…
او میترسید به خانه برگردد، چون پدرش اگر میفهمید چیزی نفروخته، او را سرزنش میکرد.
🔥 جرقهی اول
برای اینکه کمی گرم شود، یکی از کبریتها را روشن کرد.
ناگهان در نور شعله، تصور کرد کنار یک بخاری بزرگ و گرم نشسته است.
اما شعله خاموش شد…
و سرما دوباره بازگشت.
🍗 جرقهی دوم
کبریت دیگری روشن کرد.
این بار سفرهای پر از غذاهای خوشمزه دید؛ مرغ بریان بخار میکرد و بوی خوشش در هوا پیچیده بود.
اما با خاموش شدن کبریت، همه چیز ناپدید شد.
🎄 جرقهی سوم
در نور کبریت بعدی، درخت کریسمسی زیبا و درخشان دید، با شمعها و ستارههای طلایی.
یکی از نورها بالا رفت و تبدیل به ستارهای در آسمان شد.
دخترک یاد حرف مادربزرگ مهربانش افتاد که میگفت:
«وقتی ستارهای میافتد، یعنی روحی به آسمان میرود.»
👵 جرقهی آخر
او آخرین کبریتها را با هم روشن کرد.
این بار مادربزرگش را دید… تنها کسی که واقعاً دوستش داشت.
دخترک با اشک گفت:
«مادربزرگ! منو با خودت ببر… نذار وقتی کبریتها خاموش شد، تنها بمونم…»
مادربزرگ او را در آغوش گرفت، و در نور درخشان، هر دو به آسمان رفتند…
🌅 صبح روز بعد
صبح سال نو، مردم دخترک را در گوشهای از خیابان پیدا کردند؛
لبخند کوچکی روی لبهایش بود… و کبریتهای سوخته کنارش.
آنها گفتند:
«بیچاره… فقط میخواست خودش را گرم کند.»
اما هیچکس نمیدانست او چه رؤیاهای زیبایی دیده بود…
- 🙈
- 🙉
- 🙊
- 💛
- ❤
- 💔
- 💯
- 💢
- ✋
- ✌
- 👍
- 👎
- ✊
- 👏
- 👈
- 👉
- 🙏
- 💪
- 🎬
- 🐥
- 🌹
- 🍁
- 🍉
- 🍕
- 🍳
- 🎂
- 🎈
- ☕
- 🌍
- 💩
- 🚗
- ⏰
- ☔
- 📙
- ⭐
- 😀
- 😂
- 😉
- 😊
- 😍
- 😘
- 💋
- 😋
- 😜
- 👀
- 😐
- 😕
- 😎
- 😌
- 😒
- 😬
- 😔
- 😢
- 😭
- 😷
- 😎
- 😨
- 😱
- 😡
- 😠
😊
مشاهده نظرات
X
این ویدیو
گزارش تخلف
×در صورتیکه توضیحی در مورد گزارش تخلف دارید در کادر زیر بنویسید
افزودن به لیست پخش
×دانلود اپلیکیشن فیلو
×برای دانلود این ویدیو، اپلیکیشن فیلو را از مارکت ها یا بصورت مستقیم نصب کنید.
در صورتی که اپلیکیشن فیلو را نصب کرده اید؛ برای تماشا یا دانلود این ویدیو وارد اپلیکیشن شده، از منو گزینه اسکن را انتخاب کرده و کد زیر را اسکن کنید.