سفر در بیابانِ مکّه: حکایت حکمت و پایداریگلستان سعدی
وقتی خستگی و حکمت به هم می پیوندند: داستانی از شجاعت و ایمان در بیابان مکّه شبی در بیابانِ مکّه از بی خوابی پایِ رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بدار. پایِ مسکینْ پیاده چند رود؟ کز تحمّل ستوه شد بُختی تا شود جسمِ فربهی لاغر لاغری مرده باشد از سختی گفت: ای برادر! حرم در پیش است و حرامیّ در پ




پیام جدید از پشتیبان




























