شعر عاشقانه شمس لنگرودی
و تو هم برنگشتی باران به زبان مادری ام حرف می زند. به زبان گل ها، قایق ها به زبان نوری که زخم خورده خود به مداوای خود مشغول است. باران دستش را در بارش دست های خود می شوید. بر دریچه ی گل ها می کوبد بیدار بیدار که هنگامه ی روییدن است و عجیب که سوالاتش از من است وقتی پاییز بی ملاحظه برگ ها را به جبهه ی جنگ می بر




پیام جدید از پشتیبان











