خاطرات ترسناک شما قسمت سوم
ادامه داستان 👇🏻 وقتی دیدمش از ترس خشکم زد 😨 یه موجود سفید عجیبو دیدم که از کمد دراومد و بهم خیره شده بود ، اون لحظه انگار زبونم بند اومده بود و نمیتونستم فریاد بزنم یا چیزی بگم بعد از چندثانیه ، وقتی پلک زدم دیگه ندیدمش اطراف خونه رو نگاه کردم ولی نبود که مجدد وقتی پلک زدم یهو جلوم ظاهر شد ، و خودشو انداخت رو




پیام جدید از پشتیبان





