خاطرات ترسناک شما قسمت هشتم
ادامه داستان 👇🏻 وقتی در حموم باز شد ، یک موجود سیاه رنگ دیدم ، که از داخل حموم داره بهم زل میزنه 👀 مطمئن شدم اون بابام نیست ، با نهایت ترس رفتم توی حیاط ، و روی تابی که داشتیم دراز کشیدم و خودمو با گوشی مشغول کردم چون جرعت نداشتم دیگه برم توی خونه تا اینکه بعد از چند ساعت بابام اومد ، و خداروشکر دیگه اون موجو




پیام جدید از پشتیبان


























