کلیپ حسنی نگو بلا بگو | قصه کودکانه حسنی نگو بلا بگو
توی ده شلمرود، حسنی تک و تنها بود. حسنی نگو، بلا بگو، تنبل تنبلا بگو، موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه. نه فلفلی، نه قلقلی، نه مرغ زرد کاکلی، هیچکس باهاش رفیق نبود. حسنی تنها روی سه پایه، نشسته بود تو سایه. باباش میگفت: – حسنی میای بریم حموم؟ حسنی – نه نمیام، نه نمیام – سرتو میخوای اصلاح کنی؟ حسنی –




پیام جدید از پشتیبان










































