آهنگ شهرام ناظری آتشی در نیستان
یک شب، آتش در نیستانی فتاد!… سوخت، چون اشکی که بر جانی فتــاد… شعله تا سـرگرمِ کارِ خویش شد… هر نیی، شمعِ مزارِ خویش شد… نِی به آتش گفت: کین آشوب چیســت؟!… مر تو را زین سوختن، مَطلوب چیست؟!… گـفت: آتش بی سبـب نفروختم… دعوی بی معنیت را، سوختم… سوختم… زانکه میگفتی؛ نیــم با صد نمود! همچنان در بندِ خود، بودی که




پیام جدید از پشتیبان










































