«طنابی که جان گرفت – حکایت کوهنورد و یک متر تا نجات»
«داستان واقعی از ایمان، ترس و انتخاب سخت در دل تاریکی کوهستان» یک کوهنورد پس از سال ها آماده سازی تنها برای فتح قله راهی شد. در شبی تاریک پایش لیز خورد و طنابی مانع سقوطش شد. او از خدا کمک خواست و صدایی گفت: طناب را رها کن. اما نترسید، طناب را رها نکرد و روز بعد گروه نجات جسدش را تنها یک متر بالاتر از زمین یا




پیام جدید از پشتیبان
























