حکایت مرد لبیک گو و شیطان داستانی از مثنوی معنوی مولانا
آن یکی الله می گفتی شبی تا که شیرین می شد از ذکرش لبی گفت شیطان آخر ای بسیارگو این همه الله را لبیک کو می نیاید یک جواب از پیش تخت چند الله می زنی با روی سخت او شکسته دل شد و بنهاد سر دید در خواب او خضر را در خضر گفت هین از ذکر چون وا مانده ای چون پشیمانی از آن کش خوانده ای گفت لبیکم نمی آید جواب ز




پیام جدید از پشتیبان










































