پسرک باهوش و مشت بزرگ پدر
پدر و پسر کوچکش، جانى، برای خرید به مغازه می روند. صاحب مغازه به جانى پیشنهاد آبنبات مجانی می دهد، اما او با نگاه به پدرش، از برداشتن آبنبات خودداری می کند. وقتی پدر برایش آبنبات برمی دارد، راز این کارش را فاش می کند: می دانستم دست تو از دست من بزرگتر است. این داستان کوتاه درباره هوش، شکیبایی و درک ارزشهای بز




پیام جدید از پشتیبان










































