دکلمه غزلی زیبا و ناب از فرخی یزدی
دکلمه غزلی ناب و پرشور از فرخی یزدی شاعری که لبانش را با نخ و سوزن دوختند عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت جان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت بیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت دیشب آن نامهربان مه آمد و از اشک شوق آسمان دامنم را پر ز پروین کرد و رفت




پیام جدید از پشتیبان










































