دیوان حافظ غزل 151 - نسخه کامل
دَمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد / به می بفروش دلقِ ما کز این بهتر نمی ارزد به کویِ می فروشانش به جامی بر نمی گیرند / زهی سجادهٔ تقوا که یک ساغر نمی ارزد رقیبم سرزنش ها کرد کز این باب رُخ برتاب / چه افتاد این سر ما را که خاکِ در نمی ارزد؟ شکوهِ تاجِ سلطانی که بیمِ جان در او دَرج است / کلاهی دلکش است




پیام جدید از پشتیبان


































